











دوستان عزیز
بیشتر مطالب وبلاگ بدلیل مشکل در سرورهای بلاگفا حذف شده
مخصوصا عکسهای مستند وبلاگ
ما ایرانیها؛ عادت داریم وقتی میخواهیم به کسی ناسزا بگوییم ؛ اولین دشنامی که به نظرمان میرسد “ پدر سوخته “ است.
اگر بخواهیم کسی را تهدید کنیم میگوییم “ پدرش را در میآورم “ یا “ پدرش را میسوزانم “.
البته در سالهای اخیر؛ این اصطلاح “ پدر سوخته “ غلظت خودش را از دست داده و گهگاه نه منباب دشنام ؛ بلکه منباب شوخی و ابراز محبت هم بکار میرود.
مثلا کودکی را می بینیم و از رفتار و کردارش خوشمان میآید و میگوییم : ببین پدر سوخته چه آتشپاره ای است .
اما ؛ از کجا و چرا این اصطلاح “ پدر سوخته “ در فرهنگ ما جا خوش کرده و چرا خلایق از این ترکیب نا زیبا استفاده میکنند ؟؟
پدرسوخته.(پ ِ دَ ت َ / ت ِ ) (ص مرکب ) دشنامی است . و مجازاً در تداول عامیانه بمردم خبیث و بدسرشت گویند.در مصر باستان اگر کسی از کسی پولی وام میگرفت و بدهکار میشد ضمانت بدهی جسد مومیایی پدرش بود و اگر نمیپرداخت طلبکار حق داشت مومیایی پدر را بسوزاند. به این دلیل کسی که از نظر مالی بدهکار و ورشکست بود پدرسوخته نامیده می شد. کم کم این اصطلاخ به سایر ممالک و ایران هم رسید.
ریشه پدر سوخته به دوره صفویه بر میگردد که از جمله فجایع آن دوران این بود که انسانها را زنده زنده در آتش انداخته می سوزاندند از جمله حسن کیا و مراد بیک را سوزاندند حتی قبر عبدالرحمن جامی را آتش زدند و همچنین قبر ابو نعیم اصفهانی را و در تبریز نیز قبر یعقوب پادشاه را نبش کرده استخوانهایش را سوزاندند …. به همین خاطر این لفظ در گویش فارسی مرسوم شد و معمولا چنین می گویند : پدرت را در میارم پدر سوخته … که صحبت از نبش قبر و سوزاندن انسان هر دو یکجا دارد.
وقتی که در زمان یزدگرد عربها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند رو آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم چون می دیدند افرادی که مسلمان نشوند را میکشند از ترس مسلمان شدند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند”مردها و سرپرست خانواده” را در آتش میسوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار میکردند.وقتی از اعراب سوال می شد که این کنیزان و نوکرانت چه کسانی هستند؟می گفتند: ” این پدر سوخته است، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها میگفته اند: “پدر سوخته
تعجب نکنید؛ تیتر این مطلب به هیچ وجه دروغ نیست. تو این قسمت میخوام نکته ای رو بهتون بگم که شاید براتون خیلی جالب باشه.
حتما براتون پیش اومده که وقتی میخواین توی تابستون برین مسافرت، یا حتی میخواین برین بیرون شهر، خیلی دوست داشته باشین که وسط گرما، با نوش جان کردن یک هندوانه ی خنک، خستگی راه رو از تنتون بیرون کنید. اما تو این مواقع بیشترین دغدغه ای که دارین، اینه که چطوری میتونید بدون داشتن یخچال، هندوانه تون رو خنک نگه دارین.
تو این مواقع شاید اولین راه حلی که به ذهنتون میرسه، این باشه که هندوانه تون رو برای یک مدت طولانی بذارین تو یخچال و بعد برای اینکه تا قبل از گرم شدن اون، بتونین اون رو نوش جان کنین، دور از گرما توی ماشین بذارین و در مرحله ی آخر، تا هندوانه خنکی خودش رو از دست نداده، باید از خجالتش در بیاین!!! که این راه حل پر از درد سر و محدودیت هستش.
اما راه حل دوم اینکه حتما باید در اطرافتون یک چشمه ای یا رودخانه ای یا … پیدا کنین و تازه در شرایطی بتونین اون هندوانه رو توی آب بذارین که آفتاب بهش نتابه! یا اینکه آب هندوانه ی شما رو با خودش نبره! و خلاصه اینکه این روش هم کلی دردسر داره (تازه اگر بتونین توی راه مسافرتتون یا توی بیرون شهر آب پیدا کنین)
و اما روش سرد کردن هندوانه به کمک آفتاب:
وسایل لازم: یک چاقوی مناسب، یک آفتاب تابستونی (داغ یا به قول کوچکترها، جیز!)
نحوه ی انجام: فقط کافیه یک مقداری سطح پوست هندوانه تون رو بتراشید تا پوست سبز رنگ اون از روش پاک بشه، به طوریکه آبی که درون پوست هندوانه هستش، باعث بشه که سطح (حالا سفید رنگ) هندوانه تون، خیس بشه منتها هنوز رنگ قرمز هندوانه نباید دیده بشه در مرحله ی آخر باید بعد از اینکه تمام سطح هندوانه را به شکلی که گفته شد، در آوردین (این کار بر خلاف تصور خیلی طول نمیکشه)؛ هندوانه تون رو در معرض مستقیم تابش نور آفتاب بذارین. بعد از مدتی، هندوانه تون رو بردارین، اون رو ببرین و در حالیکه حسابی خنک شده است، نوش جان کنید.
علت این پدیده:
خیلی ساده است!
همون چیزهایی که توی مدرسه (اگه اشتباه نکنم، توی راهنمایی) خونده بودیم!
وقتی که با تراشیدن سطح هندوانه، باعث میشین که آب داخل پوست اون به سطح هندوانه بیاد و بعد از اون، هندوانه تون رو در معرض تابش مستقیم نور آفتاب قرار میدین، باعث میشین که آب سطح هندوانه تبخیر بشه. حالا اگه یادتون باشه، آب به هنگام تبخیر شدنش، مقداری گرما از اطراف خودش میگیره (این مسئله رو توی کتابهای دوران مدرسه تحت این عنوان بررسی می کردن که بعد از بیرون اومدن از استخر، شما احساس سرمای شدیدی می کنین) و به همین راحتی، نور آفتاب باعث میشه که آب در شرایط تبخیر قرار بگیره، بعد از اون آب برای تبخیر شدنش، از اطرافش، گرما میگیره بنابر این ( و با توجه به گرمای نهان تبخیر آب - که در مدارس توضیح داده می شود ) محتویات درون هندوانه خنک می شود.
جایزه ی من برای آموزش این ترفند:
وقتی توی گرمای تابستون، تونستین هندوانه تون رو با این روش خنک کنین و خواستین به اتفاق همراهانتون نوش جان کنین، لطفا یادتون نره که بگین “السلام علیک یا اباعبدالله الحسین“
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تو دادم، فتادم به بند، ای گل بر اشکِ، خونینم بخند
سوزم از سوز، نگاهت هنوز، چشم من باشد، به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان، که از آن لب خندان، بشنیدم و هرگز، خبری نشد از آن
کی آیی به برم، ای شمع سحرم
در بزمم نفسی، بنشین تاج سرم، تا از جان گذرم
پا به سرم نه، جان به تنم ده، چون به سر آمد، عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم، زانکه من در دیار غم، گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی، آفت جان ما تویی، رفته راه خطا تویی
بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تو دادم، فتادم به بند، ای گل بر اشکِ، خونینم بخند
سوزم از سوز، نگاهت هنوز، چشم من باشد، به راهت هنوز

ظاهر این عکس شاید حرف خاصی جز ستایش پادشاهی نداشته باشد. پادشاهی عادل و مردم دوست که به خانه رعیت میرود و احوال او را میپرسد. این چیزی بود که دربار اعلی حضرت میخواست نشان دهد. اما...
اما در این صحنه سازی چندان ماهر نبودند. چرا.
اول به پاهای اعلی حضرت نگاه کنید. و همینطور پاهای ملکه. آنها با کفش روی فرش خانه روستایی قدم گذاشتند. فرشی که آن خانواده روی آن خوردو خواب میکند. و نماز میخواند. اما انگار این حرمتها برای اعلی حضرت اریامهر اهمیت نداشت. او تنها به ظاهر ماجرا دلخوش بود و به ژستهای تصنعی. ولی حقیقت انست که ژستهایش هم چندان باور پذیر نیست. نه از طرز نشستنش و نه از...
اما جادوی عکس چیز دیگری میگوید.
جادوی عکس به خصوص عکسهای پرتره در آنست که چشمهای فردی که در قاب عکاس قرار گرفته تا ظاهر شود هرگز دروغ نمیگوید. در عکس چشمهای هیچ کس دروغ نمیگوید. به چشمهای اعلی حضرت نگاه کنید. هرچیزی میتوان در این چشمها دید الا همدردی- الا همزبانی - الا همنشینی رئوفانه با رعیت. این چشمها نشان میدهد که صاحبش چندان از حضور در این محبس تنگ و کوچک راضی نیست. گیریم که تنها سرپناه رعیت باشد. اما اعلی حضرت تاب ماندن در آن را ندارد. این چشمها میگوید اعلی حضرت دل همنشینی با این مردم فقیر و ساده را ندارد. تاب سرکردن به اندازه یک وعده نان و نمک در کنار آنان را ندارد. اگرچه او با کبر و غرور بنشیند و صاحبخانه با احترام و چهار زانو. اگرچه تمام درودیوار خانه ی آن روستایی عکس اعلی حضرت باشد و کس و کارش.
امروز حسب اتفاق در اینستاگرام عکسی دیدم که مرا یاد عکس اعلی حضرت انداخت.

میدانم که بازیگران ما که از نقد ناپذیر پزشکان و وکلا و قومیتها زود به تنگ می ایند و از انها خرده میگرند اما خبلی از آنها الزاما خود نقدپذیر نیستند.
میدانم هستند و بودند روزنامه نگارانی که بخاطر نوشتن - فقط نوشتن - یک متن درباره بازیگری پایشان به دادگاه و زندان کشیده شده. اما آن حقیقت پنهانی که در این عکس برمن رخ نمود باعث شد نقدم را مطرح کنم.
من قصد مقایسه این سه بازیگر را با دیکتاتور و یا ملکه سابق ایران ندارم. بلا تشبیه آنها شر بودند ایشان خیر. اما حس مشترکی در این هردو عکس است.
بازهم به سراغ چشمها بروید. چشمهای سه دختر جوان با لبهای خندان و چهره هایی بزک کرده که نگاه تمام بینندگان را اول بخود جلب میکنند. اصلا خیلیها فقط این سه دختر خندان را می بینند و دیگر هیچ.
اما این سه دختر شاد و خندان تنها آدمهای توی این عکس نیستند. غیر از آنها دو مرد کهنسال و یک مرد جوان هم وجود دارند.
بازهم به سراغ چشمها بروید. چشمان دو پیرمردی که احتمالا مهمان دائم خانه سالمندان هستند و امیدی به معجزه ندارند. چشمان آدمهایی که در خانه سالمندان منتظر حضور عزیزانشان حضور فرزندانشان و یحتمل حضور مرگ هستند. آنها را با این سه دختر ترگل ورگل چه کار.
چشمهای این دو پیرمرد میگویند که بین آنها از یکسو و آن سه دختر سرخوش هیچ نسبتی نیست. هیچ فهم مشترکی. هیچ نشانی از همدلی و همزبانی...
هرچند میدانم ممکن است خانم یا خانمهای بازیگر از من ناراحت شوند. اما از آنها میخواهم مرا ببخشند. من این مطلب را نه به خاطر حضور تزئینی آنها در خانه سالمندان و نه به خاطر آنجوانک سرخوش - که یحتمل باشما نیست اما از حضورتان کیفور است - بلکه فقط بخاطر چشمان ایندو پیرمرد کهنسال نوشتم. انگار هیچ نسبتی بین شما با آنها نیست. انگار آنها گلهای ماشین عروس بزک کرده ای هستند که بعد از مراسم دور ریخته میشوند.
دو پیرمرد لا اقل در نگاهشان هیچ قرابتی باشما ندارند. شاید بگویید از کجا ندیده و نشناخته اینطور قضاوت میکنید. و من میگویم اولن قضاوت نمیکنم. نشان میدهم. دوما چشمای شان.