شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ - 14:45 - خودم -
كوچه اي را بود نامش معرفت
مردمانش بامرام از هرجهت
سيل آمد و كوچه را ويرانه كرد
مردمش را با جهان بيگانه كرد
هر چه در آن كوي بود از معرفت
شست وبا خود برد سيل بي صفت
از تمام كوچه تنهايك نفر
خانه اش ماندو خودش جست از خطر
رسم و راه نيك هر جا بوده وهست
از نهاد مردم آن كوچه است
چو در انديشه ام اينگونه اي
حتم دارم بچه ي آن كوچه اي